... صد و دو ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
آخر نمایش، داشتن از زنده بودن میگفتن. از زندگی کردن. میگفتن ما دلمون میخواد دکمه ها کنده شده رو بدوزیم. لیوان های کثیف رو بشوریم. ما باید برگردیم و پرده اتاق بی بی رو بزنیم کنار تا نور به حسن یوسفش بتابه. ما باید به درخت انار توی حیاط آب بدیم. و آدم انگار یادش بیوفته زندگی شاید حس کردن درد باشه، شای...
... صد و سه ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
خیلی وقته یکی رو گم کردم. تو رو که میبینم، بیشتر گمش میکنم. “آهواره”
... صد و چهار ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
عراقی به قشنگترین طور ممکن توصیف میکنه که از دست بشد چون دل، بر طره او زد چنگ غرقه زند از حیرت، در هرچه بیابد، دست
... صد و پنج، رنج، قنج یا شاید غنج ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
حال حاضر یا به شدت تباهه یا در اوج. یا شاید زیبایی و تباهی دو چیز جداست. به زیبایی تباهیم. یا تباهیمون زیباست.
... صد و شش ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
اگر دلتنگ شیم، و اونقدر دلتنگ بمونیم که اندازهی دلمون کوچیک شه، دیگه میشه گفت دلتنگیم؟
... صد و هفت ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
نوشتن از برگ های درخشان نرگس روی میز باشد، یا دختر بچه دبستانی در ده سال قبل و یا بارانی که مادربزرگ میگوید دارد می آید. از آدمی که با دنیا به مشکل خورده یا کسی که باقی مانده خودش را، اغلب دوست ندارد.
... صد و هشت ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
آدمی به دونستن محکومه عزیزم. تق. ختم جلسه.
... صد و نَه ...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:43
خواب دیدم تصادف کردم. فرمون ماشین دست من بود. به چپ میچرخونم، به راست میرفت. من بیشتر به چپ میچرخوندم، ماشین بیشتر به راست میرفت و من داد میزدم. میخواستم دور بزنم، به در و دیوار میخورد. بدنه ماشین به
... شصت و سه ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
مهم نیست چی خوردی ، وقتی حالت بده ، باید بالا بیاریش . مهم نیست چیزی که خوردی چقدر خوشمزه بوده ، یا چقدر خوب و مفید بوده . مهم اینه که حالت رو بد کرده . و باید بالابیاریش . از بچگیم با این کار مشکل داشتم . نمیتونستم ، نمیشد که بالا بیارم تا حالم بهتر شه . مامان راه میرفت میگفت کاری نداره . برو سعی ک...
...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
https://t.me/Aul0s
... شصت و چاهار ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
فقط میشه شعر خوند ؟ چرا نمیشه صدا رو خوند ؟ چرا نمیشه برات بو بخونم ؟ نور خورشید رو سبزه های خیس و کوتاه نشده دانشگاه ؟ یا تیزی بازتابش از روی آب وقتی نشسته بودیم کنار رودخونه ؟ وقتی رودخونه میدرخشه ؟ چرا نمیشه برات تار بخونم ؟ یا صدای عود و کمانچه ؟ راستی چرا نمیشه برات کمانچه بخونم ؟ چرا نشه برات ...
... شصت و پنج ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
+ چه رنگی میخواستید؟ – همون سبزی که بچه بودیم ، تابستون ها مامانمون توری اتاق سمت ایوون رو میداد کنار صدامون میزد که زلّ آفتاب ِ خون دماغ میشی بچه بیا تو ! بعد ما میگفتیم" الان " و فوت میکردیم تو نی و حباب هارو تماشا میکردیم . نیم ساعت بعد دوباره سرشو میاورد بیرون میگفت ، گفتم بیا تو ! ما هول میشدیم...
... شصت و شش ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
بعد از یک سال نهایت چیزی که میمونه دل تنگیه . که حالا آدم مثلا میخواد چیکار کنه با دل ِ تنگ ؟ ذات کثیف سالگرد همینه . درد عادی میشه ، نبودن عادت میشه ، دیگه کسی با بهت به سنگ قبر نگاه نمیکنه و زمان قدرت خودش رو به رخ همه میکشه . به جز چشم های مامان بزرگ ، که هرروز نبودنش رو دیده .
... شصت و هفت ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
به نظرم میتونستیم برای خوشحال بودن تی بگ باشیم . از اونا که عصر های هرکدوم از چهار فصل سال ، تو خلوتی دانشگاه ، با دو تا لیوان یک بار مصرف کاغذی ، جا موندن رو چرخ کنار بوفه و پله های ادبیات . قند های اضافه هم کنارشون .
... شصت و هشت ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
گاهی راجع بهش نمیشه گفت . گاهی راجع بهش دلت میخواد بری بشینی بالا طاقچه . یه طوری که از رو پشتی هم دست کسی بهت نرسه . حتی خودت .
... شصت و نَه ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
قول قشنگیه . میگه کی از آینده خبر داره ؟ میگم از احتمالات ولی خبر داریم . از امیدهای الکی بدم میاد . میسوزونه آدم رو . فکر کن تولد سی و هفت سالگیت به یه دسته نرگس فکر کنی . میگه بدون امید چی داره این دنیا جز درد و فلاکت و کثافت ؟ و من به نداشتن یه دسته نرگس وحشی گچساران فکر میکنم و قول میدم اگر برام...
... هفتاد ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
دلم میخواست اونطور بودم که وقتی میرسم خونه ، کلید که به در میندازم بغضم بترکه و وقتی در باز شد اشک هام سرازیر شه و هق هق گریه کنم . بعد مامان بیاد دنبالم بگه چی شده عزیزم ؟ و من با جلو کشیدن شونه ام ردش کنم، انگار که یکی داره از یک طرف میکِشتم، برم تو اتاقم و در رو پشتم ببندم . لباس هام رو طوری که ا...
... هفتاد ُ یک ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
اینکه چی حال مارو خوب میکنه اگر نوشتن بدترش میکنه؟ و چرا مینویسیم اگر بدترش میکنه؟ هوم؟ بماند.
... هفتاد و دو ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
نوشته” دلم برات تنگ شده، شاید بیشتر از تو برای حرفهامون.” تو دلتنگی هم خودخواهیم.
... هفتاد و سه ...
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 22:10
تکلیفم معلوم نیست. با هیچ چیز، با هیچ کس. انگار یه دفتر خالی باشه، بدون سر مشق که یکی صفحه هاش رو هرروز پاره میکنه. یا انگار باز امتحان انشا دارم. نگارش. یک صفحه خالی! بقیه میپرسن یک خط درمیون باشه؟ من حتی نمیدونم راجع به کدوم موضوع باید بنویسم.