نیم ساعت وقت دارم تا بنویسم چه چرخ گوشتی توی مغزم همه چیز را چرخ میکند، هم میزد، دوباره چرخ میکند، به خوردم میدهد، چرخ میکند و شب میشود. میخوابم. صبح میشود بعد باز چرخ گوشت شروع میکند. احتمالا همین جمله هم کافی باشد. همه چیز توی ذهنم چرخ میشود و من خوبم. اتفاقی نیست که انتظارش را نداشته باشم یا ندانم باید چه کار کنم حالا. ولی چرخ گوشت به برق است و کار میکند.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
حرفی رو که آدم های معمولی سکوت میکنن، فروغی تو جایی از آهنگ میخونه «تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه.»
+ کامنت ها بازه، برای پیدا کردن جملههایی که فکر میکنید درستتر از این نمیشد گفته بشن. آهنگ باشه، یا داستان، یا هر چیز دیگهای.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
فکر میکنم دومین بار است که برای او و چندمین بار است که در کل مینویسم. دارم از همان اندک آدم های مهم زندگیم ذره ذره دور میشوم و کم رنگ میشوند و هیچ حس به خصوصی ندارم. اما راجع به این بی تفاوتی حس یک قاتل را دارم که از قتل ابایی ندارد. قاتلی که یک روز با لگد کردن یک مورچه ساعت ها گریه خواهد کرد.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
بامداد بیست و دو سالگی، فهمیدم روز تولد مفهوم سابق خودش رو کاملا از دست داده. مونده آرزوی روزهای خوب تا وقتی که این عدد باز یکی بالاتر بره یا نره. و این هیچ حس بدی نیست. هر چیزی یک روزی ته میکشه. ذوق آدم ها برای بزرگ شدن هم همینطور.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
بذار سرم رو بیرون بیارم و خودم رو نفس بکشم. صبر کن.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
اگر ویروس ها در واقع گلبول های سفید زمین باشن چی؟
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش